Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آدم نمی شوم!


نه نمی شود…اصلا امکان ندارد…من که خودم را می شناسم! تا خبری از یک سردبیر با سیبیل هایی در حد ناصرالدین شاه و جذبه ای در حد رضاخان بالای سرم نباشد دستم به قلم نمی رود…ذهنم خالی میشود…خالی یعنی هیچ…هیچ ِ مطلق…مطلق تر از سکوت یک بیابانِ برهوت…مثل یک خانه بزرگ بی اثاث… یا مثل یک جعبه کادویی خالی،ساکت ،تاریک، بی حس!

اما امان از وقتی که آن سردبیر سیبیلوی پر جذبه پیدایش شود…می شوم مثل آبی که روی تابه پر روغن روی اجاق ریخته شود! جلز ولز میکنم…بالا و پایین میپرم و گُر میگیرم….

آن موقع میشود که خودم تنهایی سرانه مطالعه کشور را یکی دو ساعتی بالا میبرم…تمام کتابهایی که عمری نخواندمشان را برای حفظ آبرویم جلوی سردبیر بیرون میکشم و به هر کدام ناخنکی میزنم…آن وقت است که ذهنم پر میشود از کلمه…از مزخرف ترینشان بگیر تا آن فلسفی ها که خودم هم نمی فهممشان… اصلا ذهنم میشود یک چیزی مثل همان ساختمان  اجاره نشینهای مهرجویی ،شلوغ و داغون ! مثل یک خانه بزرگ با یک خانواده عیال وار که بچه هایشان از در و دیوار بالا میروند و یک محله از دستشان عاصی شده!یا مغزم میشود یک جنگل پر درخت،افرا،کاج،سرو،بید مجنون و یا هر چیز دیگر….

هروقت هم که این اتفاق ها می افتد سعی میکنم حسودی کنم…حسودی چرا؟حوصله ی بار منفی ندارم…سعی میکنم غبطه بخورم..به آن روزنامه نگارهایی که هر هفته یا هر روز ستون مخصوص خود را بدون هیچ جلز و ولزی، خیلی منظم و با آرامش راهی میز سردبیر میکنند.به جان عمه ام اگر میرفتم خواننده یا بازیگری چیزی میشدم انقدر جان نمی کندم … حالا بازیگر هم نه ..ولی خوانندگی که راحت تر بود…تازه کلی هم دور ِ همی خوش میگذشت…اصلا من ترجیح میدهم کلمات را روی نُت ها سوارشان کنم و بخوانم تا اینکه با ضرب و زور و اخم یک سردبیر وقتی که حسابی لا به لای سلولهای مغزم چروک شده اند از ذهنم بیرونشان بکشم،اتویشان کنم و مرتب کنار هم بچینم.

آخر این هم که نمی شود… زن اینجا مجاز به خواندن نیست…رقصیدن هم که جای خود را دارد…پس منی که یک رگم هم شیرازیست چه کار کنم؟؟؟؟ ببینم شماها دیگر قصد انقـــــــ.ـــلاب کردن ندارید؟؟؟!!!


22 خرداد 1388

یه چیزی زیر پوستم داره وول میخوره.موج وار از دستم رد میشه و میاد سمت قلبم.انقدر ورجه وورجه میکنه و بالا و پایین میپره که قلقلکم میاد.بلند میخندم.اصلن دلم میخواد داد بزنم .با تمام جونی که دارم داد بزنم و بگم دیگه همه چی تمـــــــــــوم شــــــــــــــــــــد.اما اشکم در میاد.نمی دونم از روی خوشحالی برای روزهای خوب فرداست یا از درد تحقیری که 4 سال تحمل کردیم.هر چی که هست دوسش دارم.شور ِ دلم رو کم میکنه.شناسنامه ام رو از اول خرداد آماده گذاشته بودم روی میزم و هر روز به جای خالی مهر اولین انتخابی که قرار بود داشته باشم نگاه میکردم .برش میدارم و میذارم توی کیفم.میخندم.فهیمه بیرون منتظرم ایستاده و تا متوجه حضورم میشه غر میزنه که چرا انقدر دیر کردی.بی خیال غر زدناش دستشو میگیرم و با هم به سمت دبیرستانی میریم که کلی ازش خاطره داریم.از قبل قرار گذاشته بودیم که اولین انتخابمون رو جایی انجام بدیم  که بهترین لحظه ها رو در اونجا داشتیم.توی مسیر پدر پگاه رو میبینم.مرد مهربون و خوش مشربیه.بهش میگم آقای ص رای که دادین نه؟ لبحند میزنه و میگه معلومه فقط امیدوارم امانت دار خوبی باشن که بازم شک دارم.میخندم و میگم ایشالله که هستن،نگران نباشین… دوست ندارم شک به دلم راه بدم اما خودم هم میترسم.هیچ اطمینانی بهشون ندارم.به این فکر آزار دهنده م یه چشمک میزنم و توی دلم میگم بیخیال چیزی نمیشه .بالاخره رسیدیم.دبیرستان دخترانه سمیه شلوغ تر از همیشه ! همین طور که دارم میرم ته صف به حرفای مردم گوش میدم که ببینم اوضاع به نفع ماست یا اونا… نه مثل اینکه اینجا اکثرن راهمون یکیه.همه به هم لبخند میزنیم و خوشحالیم.

صف به کندی میره جلو اما کسی غر نمی زنه .به جاش همه نشستیم و درباره 20 روزی که گذشت حرف میزنیم ،از زنده شدن دوباره خیابون های شهر، از مناظره ها،همایش ها،شادی ها و خنده ها و امیدها.امیدی که تو دلای هممون رخنه کرده و اونقدر قوی هست که تبدیل به ایمان بشه.نوبت به من میرسه.وقتی خانوم ف ناظم دبیرستان  در حال اماده کردن برگه رایمه متوجه دختری میشم که کنارم ایستاده و  کارتی روی سینه ش نصب شده.نوشته روی کارت رو میخونم .نماینده میرحسین موسوی .از سر رضایت  لبخند میزنم و به چهره ش نگاه میکنم.اون هم جواب لبخندم رو با یک لبخند میده.برگه رای رو میگیرم و خودکار رو روی برگه فشار میدم و با اطمینان مینویسم » میرحسین موسوی»  …

.
.
پی نوشت : یاداوری خاطرات اون روزها ناراحتم میکنه.بقیه ش رو بعدا مینویسم.


رو به رویت نشسته ام و خیره شده ام به چشمانت.سرت را بالا گرفته ای و اخم کردی. نه…اخم نیست .هر چه که هست به من حکم میکند که ساکت باشم.چیزی نمی گویم و فقط نگاهت میکنم.حالت صورتت خنثاست.لبهایت که قبلن با هر حرف من شکل خنده به خود میگرفتند اینبار ساکن ِ ساکن است.دستهایت گاهی با استکان روی میز بازی میکنند اما آنها هم حرفی برای گفتن ندارند.فقط چشمهایت است که هیچ وقت نمی توانند ساکت باشند.میفهممشان ، فقط کافیست لحظه ای نگاهت با نگاهم تلاقی کند آن موقع است که تمام حرفهایت را میخوانم.چشمانت میخواهند به طرز ناشیانه ای تو را بی تفاوت نشان دهند.اشتباه میکنند من گولشان را نمی خورم.مطمئنم که با تمام بی خیال بودنت نمی توانی بی تفاوت باشی.

دفتر پارچه ایه سبز رنگت را روی میز جا به جا میکنی.همیشه هر بار که همدیگر را می دیدیم برایم در دفترت شعر مینوشتی و زیرش یک «دوستت دارم» اضافه میکردی و تاریخ میزدی.

می خواهم چیزی بگویم اما … پشیمان میشوم.همیشه این جور موقع ها کلمات را گم میکنم .تقصیر خودت است با لبخند که نگاهم نکنی لال میشوم! دل شوره گرفته ام از این سکوت.قلبم را به زور  در سینه ام نگه داشته اند انگار.با این همه بی تفاوتی نفس کشیدن هم سخت میشود.

بلند میشوم و پنجره را باز میکنم و همانجا پشت به تو می ایستم…دلم یک دنیا اشک میخواهد.از شکسته شدن این سکوت هم نا امید شده ام.آنجا نشسته ای و نمی دانی که یک جایی درون قلبم بدجور میسوزد  آنقدر که وقتی دستم را روی سینه ام میگذارم داغ میشود.میترسم اگر باز هم چیزی نگویی تمام تنم اتش بگیرد.اشک میریزم تا سوزش قلبم را آرام کنم.همیشه به اینجا که می رسید با لبخند نرمت اسمم را صدا میزدی…با همین خیال منتظرم و چشمهایم را میبندم و می شمارم…

10 _ 9 _ 8 … به یک که برسد حتما صدایم میکنی …

7_ 6_ 5 … قول میدهم اینبار که گفتی دوستم داری من هم راستش را بگویم ..راست ِ راست فقط صدایم کن …

4_ 3_… اصلن صدا هم نکردی ،نکردی همان لبخندت آرامم میکند پس حداقل لبخند بزن..

2… 2… 1/75...خواهش میکنم! الان میرسه یه یک هاااا …

1/25 ... اصلن هر چی شد ، شد …1  .

دلهره امانم نمیدهد . صدایت را نمیشنوم . شاید خیلی آرام صدایم کرده ای که نشنیدم.چشمهایم را باز میکنم.بر میگردم که لبخندت را از دست ندهم… بر میگردم… اما …  جایت خالیست ! دفتر پارچه ایه سبز رنگت را روی میز جا گذاشته و رفته بودی.پا هایم  سختشان است که همراهیم کنند.دفتر دوستیمان را بغل میکنم و بو میکشم.پیش تر از دستت می قاپیدمش و به خل و چل بازیهایت میخندیدم و تو هم می خندیدی.صفحه آخرش را باز میکنم . نوشته ای :

دوستت داشتم!

21 آبان 1386

اشک هایم نمی گذارد نوشته ات را واضح ببینم…خودکار را بر میدارم و مینویسم :

همیشه دوستت دارم 

 تاریخ ندارد …

.

پی نوشت : جـــــــــدی نگیـــــــــــرید !


مرده بودم انگار…مطمئنم که زنده نبودم…انقدر درگیر او و سدهایی که رو به رویمان بود شدم که خودم را به کلی از یاد برده بودم.کسی که شور و امید زندگیم است ناخواسته باعث کُند شدنم شده بود.تفکرات مادربزرگم را دوست ندارم اما نمی توانم از حرفهای خوبی که هر از گاهی میزند بگذرم.بارها و بارها نصیحتم کرده که اول خودت را بشناس و خودت را بساز تا دنیا را بشناسی و بسازی.میدانم خودش کمترین اهمیتی به این حرفش نمیدهد و امکان ندارد تا به حال اجرایش  هم کرده باشد اما حرف خوبیست.حالا من هم رفته ام دنبال خودشناسی و خودسازی ، شاید در این گیر و دار  این سدها هم از مبان رفتند.میروند ،میدانم.دلم میخواهد بنویسم .نوشتن دورم میکند از این کندی و کرختی که مرا پر کرده.

جان ِ دوباره


بسمه تعالی
جناب آقای نجار وزیرمحترم کشور
سلام علیکم

بدینوسیله به اطلاع می رساندکه به منظوراعلام همبستگی باحرکت های مردمی درمنطقه بویژه قیام آزادیخواهانه مردم تونس و مصربرعلیه حکومت استبدادی درکشوردرخواست صدورمجوزبرای دعوت به راهپیمایی مردمی طبق اصل بیست وهفت قانون اساسی درجهت حمایت ازقیام مردم این دوکشورمسلمان رادرروز دوشنبه25 بهمن ساعت …3 بعدازظهر ازمیدان امام حسین تا میدان آزادی راداریم.
مهدی کروبی میرحسین موسوی

دروغ اسلامی


چگونه دروغ ميان مردم پارسي جاي گرفت؟؟

داریوش هخامنشی: اهورامزدا دروغ را از سرزمین و مردم من بدور نگه دارد

کوروش بزرگ: مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ

.

.

پیامبر اسلام به امام علی : ای علی در 3 جا دروغ نیکوست : میدان جنگ ، وعده به زنان و اصلاح بین مردم . وسایل الشیعه – جلد 12

برف نو


نخستين دانه هاي برف نرم زمستاني،

زيباست در چشمان تو و

كافي است براي فرو افتادن برگهاي گلهاي سرخ…

 

*علي صالحي بافقي

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: